دگر بار از سر سوزی که دانی
در آن بیچارگی و ناتوانی
۱به خلوت پیش آن فرزانه رفتم
دگر ره با سر افسانه رفتم
۲فتادم باز در پایش به خواری
بدو گفتم ز روی بیقراری
۳چه باشد کز سر مسکین نوازی
به لطفی کار مسکینی بسازی
۴کرم کن، دست گیر، افتادهای را
به رحمت بنده کن آزادهای را
۵دل بیچارهای از غم جدا کن
درون دردمندی را دوا کن
۶از این در گر مرا کاری برآید
به لطف چون تو غمخواری برآید
۷بکن پروازی ای باز شکاری
بنه گامی مگر در دامش آری
۸بگو میگوید آن سرگشتهٔ تو
اسیر عشق و هجران گشتهٔ تو
۹چه کم گردد ز ملک پادشائی
اگر گنجی بدست آرد گدائی
۱۰دل مجنون ز لیلی کام گیرد
سکندر زاب حیوان جام گیرد
۱۱به شیرین در رسد بیچاره فرهاد
پریرو روی بنماید بگلشاد
۱۲به یوسف برگشاید چشم یعقوب
به رامین برنماید ویس محبوب
۱۳ز عذرا جان وامق تازه گردد
چه غم شادیش بیاندازه گردد
۱۴نشیند شاد با گلچهر اورنگ
بدستی گل بدستی جام گلرنگ
۱۵چنین هم این عبید بینوا را
ز دل بیگانهٔ عشق آشنا را
۱۶فتد با چون تو یاری آشنائی
بیابد از وصالت روشنائی
۱۷ترا دولت به کام و بخت فیروز
نیاورده شبی در هجر تا روز
۱۸چه دانی قصهٔ بیماری ما
جگر خواری و شب بیداری ما
۱۹ترا نیز ار غمی دامن بگیرد
دلت را عشق پیرامن بگیرد
۲۰از آن پس حال درویشان بدانی
مصیبت نامهٔ ایشان بخوانی
۲۱به امیدی تو هم امیدواری
چه باشد گر امید ما بر آری
۲۲