در این اندیشه شب را روز کردم
فراوان نالهٔ دلسوز کردم
۱چو از حد افق هنگام شبگیر
علم بفراشت خورشید جهانگیر
۲ز مشرق بر شفق زر میفشاندند
به صنعت لعل در زر مینشاندند
۳چراغ طالع شب تیره میشد
سپاه روز بر شب چیره میشد
۴در آن ساعت سخن نوعی دگر شد
دعای صبحگاهم کارگر شد
۵ز ناگه پیک دولت میدوانید
به من پیغام دلبر میرسانید
۶که دل خوش دار اینک یارت آمد
دگر آبی بروی کارت آمد
۷اگر چه مدتی رنجی کشیدی
برآخر دست در گنجی کشیدی
۸غمی خوردی و غمخواری گرفتی
دلی دادی و دلداری گرفتی
۹ز همت دانهای در دام کردی
بدین افسون پری را رام کردی
۱۰نشست آن مشفق دیرینه پیشم
دوای درد و مرهم ساز ریشم
۱۱بمن پیغام دلبر باز میگفت
حکایت های غم پرداز میگفت
۱۲زبان چون در پیام یار بگشود
دلم خرم شد و جانم بیاسود
۱۳قدح از دست در بستان فکندم
کلاه از عیش بر ایوان فکندم
۱۴رمیده بخت من سامان پذیرفت
کهن بیماریم درمان پذیرفت
۱۵گل عیشم به باغ عمر بشکفت
نگارم میرسید و بخت میگفت:
۱۶