طرفه میدارند یاران صبر من بر داغ و درد
داغ و دردی کز تو باشد خوشترست از باغ ورد
۱دوستانت را که داغ مهربانی دل بسوخت
گر به دوزخ بگذرانی آتشی بینند سرد
۲حاکمی گر عدل خواهی کرد با ما یا ستم
بندهایم ار صلح خواهی جست با ما یا نبرد
۳عقل را با عشق خوبان طاقت سرپنجه نیست
با قضای آسمانی برنتابد جهد مرد
۴عافیت میبایدت چشم از نکورویان بدوز
عشق میورزی بساط نیک نامی درنورد
۵زهره مردان نداری چون زنان در خانه باش
ور به میدان میروی از تیرباران برمگرد
۶حمل رعنایی مکن بر گریه صاحب سماع
اهل دل داند که تا زخمی نخورد آهی نکرد
۷هیچ کس را بر من از یاران مجلس دل نسوخت
شمع میبینم که اشکش میرود بر روی زرد
۸با شکایتها که دارم از زمستان فراق
گر بهاری باز باشد لیس بعد الورد برد
۹هر که را دردی چو سعدی میگدازد گو منال
چون دلارامش طبیبی میکند داروست درد
۱۰