دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت
نه دگر امید دارد که رها شود ز بندت
۱به خدا که پرده از روی چو آتشت برافکن
که به اتفاق بینی دل عالمی سپندت
۲نه چمن شکوفهای رست چو روی دلستانت
نه صبا صنوبری یافت چو قامت بلندت
۳گرت آرزوی آنست که خون خلق ریزی
چه کند که شیر گردن ننهد چو گوسفندت
۴تو امیر ملک حسنی به حقیقت ای دریغا
اگر التفات بودی به فقیر مستمندت
۵نه تو را بگفتم ای دل که سر وفا ندارد؟
به طمع ز دست رفتی و به پای درفکندت
۶تو نه مرد عشق بودی خود از این حساب سعدی
که نه قوت گریزست و نه طاقت گزندت
۷