دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت
تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت
۱جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش
گر در آیینه ببینی برود دل ز برت
۲جای خندهست سخن گفتن شیرین پیشت
کآب شیرین چو بخندی برود از شکرت
۳راه آه سحر از شوق نمییارم داد
تا نباید که بشوراند خواب سحرت
۴هیچ پیرایه زیادت نکند حسن تو را
هیچ مشاطه نیاراید از این خوبترت
۵بارها گفتهام این روی به هر کس منمای
تا تأمل نکند دیده هر بیبصرت
۶باز گویم نه که این صورت و معنی که تو راست
نتواند که ببیند مگر اهل نظرت
۷راه صد دشمنم از بهر تو میباید داد
تا یکی دوست ببینم که بگوید خبرت
۸آن چنان سخت نیاید سر من گر برود
نازنینا که پریشانی مویی ز سرت
۹غم آن نیست که بر خاک نشیند سعدی
زحمت خویش نمیخواهد بر رهگذرت
۱۰