بندهوار آمدم به زنهارت
که ندارم سلاح پیکارت
۱متفق میشوم که دل ندهم
معتقد میشوم دگر بارت
۲مشتری را بهای روی تو نیست
من بدین مفلسی خریدارت
۳غیرتم هست و اقتدارم نیست
که بپوشم ز چشم اغیارت
۴گرچه بیطاقتم چو مورِ ضعیف
میکُشم نفْس و میکشم بارت
۵نه چنان در کمند پیچیدی
که مُخَلَّص شود گرفتارت
۶من هم اول که دیدمت گفتم
حذر از چشم مست خونخوارت
۷دیده شاید که بی تو برنَکُنَد
تا نبیند فراق دیدارت
۸تو ملولی و دوستان مشتاق
تو گریزان و ما طلبکارت
۹چشم سعدی به خواب بیند خواب
که ببستی به چشم سَحَّارت
۱۰تو بدین هر دو چشم خوابآلود
چه غم از چشمهای بیدارت
۱۱