چو کسی در آمد از پای و تو دستگاه داری
گرت آدمیتی هست دلش نگاه داری
۱به ره بهشت فردا نتوان شدن ز محشر
مگر از دیار دنیا که سر دو راه داری
۲همه عیب خلق دیدن نه مروت است و مردی
نگهی به خویشتن کن که تو هم گناه داری
۳ره طالبان و مردان کرم است و لطف و احسان
تو خود از نشان مردی مگر این کلاه داری
۴به چه خرمی و نازان گرو از تو برد هامان
اگرت شرف همین است که مال و جاه داری
۵چه درختهای طوبیست نشانده آدمی را
تو بهیمهوار الفت به همین گیاه داری
۶به کدام روسپیدی طمع بهشت بندی
تو که در خریطه چندین ورق سیاه داری
۷به در خدای قربی طلب ای ضعیف همت
که نماند این تقرب که به پادشاه داری
۸تو مسافری و دنیا سر آب کاروانی
نه مُعَوَّل است پشتی که بر این پناه داری
۹که زبان خاک داند که به گوش مرده گوید
چه خوش است عیش وارث که به جایگاه داری
۱۰تو حساب خویشتن کن نه عتاب خلق سعدی
که بضاعت قیامت عمل تباه داری
۱۱