ما گدایان خیل سلطانیم
شهربند هوای جانانیم
۱بنده را نام خویشتن نبود
هر چه ما را لقب دهند آنیم
۲گر برانند و گر ببخشایند
ره به جای دگر نمیدانیم
۳چون دلارام میزند شمشیر
سر ببازیم و رخ نگردانیم
۴دوستان در هوای صحبت یار
زر فشانند و ما سر افشانیم
۵مر خداوند عقل و دانش را
عیب ما گو مکن که نادانیم
۶هر گلی نو که در جهان آید
ما به عشقش هزار دستانیم
۷تنگچشمان نظر به میوه کنند
ما تماشاکنان بستانیم
۸تو به سیمای شخص مینگری
ما در آثار صنع حیرانیم
۹هر چه گفتیم جز حکایت دوست
در همه عمر از آن پشیمانیم
۱۰سعدیا بیوجودِ صحبتِ یار
همه عالم به هیچ نستانیم
۱۱تَرکِ جانِ عزیز بتوان گفت
تَرکِ یارِ عزیز نتوانیم
۱۲