نگویم آب و گل است آن وجود روحانی
بدین کمال نباشد جمال انسانی
۱اگر تو آب و گلی همچنان که سایر خلق
گِل بهشت مُخمّر به آب حیوانی
۲به هر چه خوبتر اندر جهان نظر کردم
که گویمش به تو ماند تو خوبتر ز آنی
۳وجود هر که نگه میکنم ز جان و جسد
مرکب است و تو از فرق تا قدم جانی
۴گرت در آینه سیمای خویش دل ببرد
چو من شوی و به درمان خویش در مانی
۵دلی که با سر زلفت تعلقی دارد
چگونه جمع شود با چنان پریشانی
۶مرا که پیش تو اقرار بندگی کردم
رواست گر بنوازی و گر برنجانی
۷ولی خلاف بزرگان که گفتهاند مکن
بکن هر آن چه بشاید نه هر چه بتوانی
۸طمع مدار که از دامنت بدارم دست
به آستین ملالی که بر من افشانی
۹فدای جان تو گر من فدا شوم چه شود
برای عید بود گوسفند قربانی
۱۰روان روشن سعدی که شمع مجلس توست
به هیچ کار نیاید گرش نسوزانی
۱۱