شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی
غنیمت است چنین شب که دوستان بینی
۱به شرط آن که مَنت بندهوار در خدمت
بایستم، تو خداوندوار بنشینی
۲میان ما و شما عهد در ازل رفتهست
هزار سال برآید همان نخستینی
۳چو صبرم از تو میسر نمیشود چه کنم؟
به خشم رفتم و باز آمدم به مسکینی
۴به حکم آن که مرا هیچ دوست چون تو به دست
نیاید و تو به از من هزار بگزینی
۵به رنگ و بوی بهار ای فقیر قانع باش
چو باغبان نگذارد که سیب و گل چینی
۶تفاوتی نکند گر ترش کنی ابرو
هزار تلخ بگویی هنوز شیرینی
۷لگام بر سر شیران کند صلابت عشق
چنان کشد که شتر را مهار در بینی
۸ز نیکبختی سعدیست پایبند غمت
زهی کبوتر مقبل که صید شاهینی
۹مرا شکیب نمیباشد ای مسلمانان
ز روی خوب، لَکُمْ دِینُکُمْ وَلِیَ دِینی
۱۰