جهان بر آب نهادهست و زندگی بر باد
غلام همّت آنم که دل بر او ننهاد
۱جهان نماند و خرّم روان آدمیی
که باز ماند از او در جهان به نیکی یاد
۲سرای دولت باقی نعیم آخرت است
زمین سخت نگه کن چو مینهی بنیاد
۳کدام عیش در این بوستان؟ که باد اجل
همی برآورد از بیخ قامت شمشاد
۴وجود عاریتی خانهایست بر ره سیل
چراغ عمر نهادهست بر دریچهٔ باد
۵بسی برآید و بی ما فرو رود خورشید
بهارگاه و خزان باشد و دی و مرداد
۶بر این چه میگذرد دل منه که دجله بسی
پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد
۷گرت ز دست برآید چو نخل باش کریم
ورت ز دست نیاید چو سرو باش آزاد
۸نگویمت به تکلّف فلان دولت و دین
سپهر مجد و معالی جهان دانش و داد
۹یکی دعا کنمت بیرعونت از سر صدق
خدات در نفس آخرین بیامرزاد
۱۰تو آن برادر صاحبدلی که مادر دهر
به سالها چو تو فرزند نیکبخت نزاد
۱۱به روزگار تو ایام دست فتنه ببست
به یمن تو در اقبال بر جهان بگشاد
۱۲دلیل آنکه تو را از خدای نیک افتد
بس است خلق جهان را که از تو نیک افتاد
۱۳بسی به دیدهٔ حسرت ز پس نگاه کند
کسی که برگ قیامت ز پیش نفرستاد
۱۴همین نصیحت من پیش گیر و نیکی کن
که دانم از پس مرگم کنی به نیکی یاد
۱۵نداشت چشم بصیرت که گرد کرد و نخورد
ببرد گوی سعادت که صرف کرد و بداد
۱۶