چو مرد رهرو اندر راه حق ثابتقدم گردد
وجود غیر حق در چشم توحیدش عدم گردد
۱کمر بندد قلمکردار سر در پیش و لب بر هم
به هر حرفی که پیش آید به تارک چون قلم گردد
۲ز چوگان ملامت نادر آن کس روی برتابد
که در راه خدا چون گوی سر تا سر قدم گردد
۳سم یکران سلطان را در این میدان کسی بیند
که پیشانی کند چون میخ و همچون نعل خم گردد
۴تو خواهی نیک و خواهی بد کن امروز ای پسر کاینجا
عمل گر بد بود ور نیک بر عامل رقم گردد
۵مبین کز ظلمِ جباری، کمآزاری ستم بیند
ستمگر نیز روزی کشتهٔ تیغ ستم گردد
۶در این گرداب بیپایان منه بار شکم بر دل
که کشتی روز طوفان غرقه از بار شکم گردد
۷به سعی ای آهنین دل مدتی باری بکش کآهن
به سعی آیینهٔ گیتینما و جام جم گردد
۸تکاپوی حرم تا کی، خیال از طبع بیرون کن
که محرم گر شوی، ذاتت حقایق را حرم گردد
۹کبایر سهمگین سنگیست در ره مانده مردم را
چنین سنگی مگر دایر به سیلاب ندم گردد
۱۰غمی خور کان به شادیهای بیاندازه انجامد
چو بیعقلان مرو دنبال آن شادی که غم گردد
۱۱خداوندان فتح ملک و کسر دشمنان را گوی
بر ایشان چون بگشت احوال، بر ما نیز هم گردد
۱۲دلت را دیدهها بردوز تا عین الیقین گردد
تنت را زخمها برگیر تا کنز الحکم گردد
۱۳درونت حرص نگذارد که زر بر دوستان پاشی
شکم خالی چو نرگس باش تا دستت درم گردد
۱۴خداوندا گر افزایی بدین حکمت که بخشیدی
مرا افزون شود بیآنکه از ملک تو کم گردد
۱۵فتاد اندر تن خاکی، ز ابر بخششت قطره
مدد فرما به فضل خویش تا این قطره یم گردد
۱۶امید رحمتست آری خصوص آن را که در خاطر
ثنای سید مرسل نبی محترم گردد
۱۷محمد کز ثنای فضل او بر خاک هر خاطر
که بارد قطرهای در حال دریای نعم گردد
۱۸چو دولت بایدم تحمید ذات مصطفی گویم
که در دریوزه صوفی گرد اصحاب کرم گردد
۱۹زبان را درکش ای سعدی ز شرح علم او گفتن
تو در علمش چه دانی باش تا فردا علم گردد
۲۰اگر تو حکمت آموزی به دیوان محمد رو
که بوجهل آن بود کو خود به دانش بوالحکم گردد
۲۱ز قعر جاودانی رست و صاحب مال دنیا شد
هر آن درویش صاحبدل کز این در محتشم گردد
۲۲