من آن بدیع صفت را به ترک چون گویم
که دل ببرد به چوگان زلف چون گویم
۱گرم به هر سر مویی ملامتی بکنی
گمان مبر که تفاوت کند سر مویم
۲تعلقی است مرا با کمان ابروی او
اگرچه نیست کمانی به قدر بازویم
۳رقیب گفت برین در چه میکنی شب و روز؟
چه میکنم؟ دل گم کرده باز میجویم
۴وگر نصیحت دل میکنم که عشق مباز
سیاهی از رخ زنگی به آب میشویم
۵به گرد او نرسد پای جهد من هیهات
ولیک تا رمقی در تنست میپویم
۶درآمد از در من بامداد و پنداری
که آفتاب برآمد ز مشرق کویم
۷پری ندیدهام و آدمی نمیگویم
بهشت بود که در باز کرد بر رویم
۸ولیک در همه کاشانه هیچ بوی نبرد
مگر شمامهٔ انفاس عنبرین بویم
۹هزار قطعهٔ موزون به هیچ بر نگرفت
چو زر ندید پریچهره در ترازویم
۱۰چو دیدمش که ندارد سر وفاداری
گرفتمش که زمانی بساز با خویم
۱۱چه کردهام که چو بیگانگان و بدعهدان
نظر به چشم ارادت نمیکنی سویم
۱۲گرفتم آتش دل در نظر نمیآید
نگاه مینکنی آب چشم چون جویم
۱۳من آن نیم که برای حطام بر در خلق
بریزد اینقدر آبی که هست در رویم
۱۴به هرکسی نتوان گفت شرح قصهٔ خویش
مگر به صاحب دیوان محترم گویم
۱۵به سمع خواجه رسانید اگر مجال بود
همین قدر که دعاگوی دولت اویم
۱۶