این منتی بر اهل زمین بود از آسمان
وین رحمت خدای جهان بود بر جهان
۱تا گرد نان روی زمین منزجر شدند
گردن نهاده بر خط و فرمان ایلخان
۲اقصای بر و بحر به تأیید عدل او
آمد به تیغ حادثه دربارهٔ امان
۳بوی چمن برآمد و برف جبل گداخت
گل با شکفتن آمد و بلبل به بوستان
۴آن دور شد که ناخن درنده تیز بود
و آن روزگار رفت که گرگی کند شبان
۵بر بقعهای که چشم ارادت کند خدای
فرماندهی گمارد بر خلق مهربان
۶شاهی که عرض لشکر منصور اگر دهد
از قیروان سپاه کشد تا به قیروان
۷گر تاختن به لشکر سیاره آورد
از هم بیوفتند ثریا و فرقدان
۸سلطان روم و روس به منت دهد خراج
چیپال هند و سند به گردن کشد قلان
۹ملکی بدین مسافت و حکمی برین نسق
ننوشتهاند در همه شهنامه داستان
۱۰ای پادشاه مشرق و مغرب به اتفاق
بل کمترینه بندهٔ تو پادشه نشان
۱۱حق را به روزگار تو بر خلق منتیست
کاندر حساب عقل نیاید شمار آن
۱۲در روی دشمنان تو تیری بیوفتاد
کز هیبت تو پشت بدادند چون کمان
۱۳هر که به بندگیت کمر بست تاج یافت
بنهاد مدعی سر و بر سر نهاد جان
۱۴با شیر پنجه کردن روبه نه رای بود
باطل خیال بست و خلاف آمدش گمان
۱۵سر بر سنان نیزه نکردیش روزگار
گر سر به بندگی بنهادی بر آستان
۱۶گنجشک را که دانهٔ روزی تمام شد
از پیش باز، باز نیاید به آشیان
۱۷نفس درنده، پند خردمند نشنود
بگذار تا درشت بیوبارد استخوان
۱۸گردون سنان قهر به باطل نمیزند
الا کسی که خود بزند سینه بر سنان
۱۹اقبال نانهاده به کوشش نمیدهند
بر بام آسمان نتوان شد به نردبان
۲۰بخت بلند باید و پس کتف زورمند
بیشرطه خاک بر سر ملاح و بادبان
۲۱ای پادشاه روی زمین دور از آن تست
اندیشه کن تقلب دوران آسمان
۲۲بیخی نشان که دولت باقیت بردهد
کاین باغ عمر گاه بهارست و گه خزان
۲۳هر نوبتی نظر به یکی میکند سپهر
هر مدتی زمین به یکی میدهد زمان
۲۴چون کام جاودان متصور نمیشود
خرم تنی که زنده کند نام جاودان
۲۵نادان که بخل میکند و گنج مینهد
مزدور دشمنست تو بر دوستان فشان
۲۶یارب تو هرچه رای صوابست و فعل خیر
اندر دل وی افکن و بر دست وی بران
۲۷آهوی طبع بنده چنین مشک میدهد
کز پارس میبرند به تاتارش ارمغان
۲۸بیهوده در بسیط زمین این سخن نرفت
مردم نمیبرند که خود میرود روان
۲۹سعدی دلاوری و زبانآوری مکن
تا عیب نشمرند بزرگان خردهدان
۳۰گر در عراق نقد تو را بر محک زنند
بسیار زر که مس به درآید ز امتحان
۳۱لیکن به حکم آنکه خداوند معرفت
داند که بوی خوش نتوان داشتن نهان
۳۲گر چون بنفشه سر به سخن برنمیکنم
فکر از دلم چو لاله به در میکند زبان
۳۳چون غنچه عاقبت لبم از یکدگر برفت
تا چون شکوفه پر زر سرخم کنی دهان
۳۴یارب دعای پیر و جوانت رفیق باد
تا آن زمان که پیر شوی دولتت جوان
۳۵دست ملوک، لازم فتراک دولتت
چون پای در رکاب کنی بخت هم عنان
۳۶در اهتمام صاحب صدر بزرگوار
فرمانروای عالم و علامهٔ جهان
۳۷اکفی الکفاة روی زمین شمس ملک و دین
جانب نگاهدار خدای و خدایگان
۳۸صدر جهان و صاحب صاحبقران که هست
قدر مهان روی زمین پیش او مهان
۳۹گر مقتضی نحو نبودی نگفتمی
با بحر کف او خبر کان و اسم کان
۴۰نظم مدیح او نه به اندازهٔ منست
لیکن رواست نظم لالی به ریسمان
۴۱ای آفتاب ملک، بسی روزها بتاب
وی سایهٔ خدای بسی سالها بمان
۴۲خالی مباد گلشن خضرای مجلست
ز آواز بلبلان غزلگوی مدحخوان
۴۳تا بر درت به رسم بشارت همی زنند
دشمن به چوب تا چو دهل میکند فغان
۴۴