ای روبهک! چرا ننشینی به جای خویش؟
با شیر پنجه کردی و دیدی سزای خویش
۱دشمن به دشمن آن نپسندد که بیخرد
با نفس خود کند به مراد و هوای خویش
۲از دست دیگران چه شکایت کند کسی؟
سیلی به دست خویش زند بر قفای خویش
۳دزد از جفای شحنه چه فریاد میکند؟
گو گردنت نمیزند، الا جفای خویش
۴خونت برای قالی سلطان بریختند
ابله! چرا نخفتی بر بوریای خویش؟
۵گر هر دو دیده، هیچ نبیند به اتفاق
بهتر ز دیدهای که نبیند خطای خویش
۶چاه است و راه و دیدهٔ بینا و آفتاب
تا آدمی نگاه کند پیشِ پای خویش
۷چندین چراغ دارد و بیراه میرود
بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش
۸با دیگران بگوی که ظالم به چه فتاد
تا چاه دیگران نکنند از برای خویش
۹گر گوش دل به گفتهٔ سعدی کند کسی
اول رضای حق طلبد پس رضای خویش
۱۰