برخیز تا تفرج بستان کنیم و باغ
چون دست میدهد نفسی موجب فراغ
۱کاین سیل متفق بکند روزی این درخت
وین باد مختلف بکشد روزی این چراغ
۲سبزی دمید و خشک شد و گل شکفت و ریخت
بلبل ضرورت است که نوبت دهد به زاغ
۳بس مالکان باغ که دوران روزگار
کردهست خاکشان گل دیوارهای باغ
۴فردا شنیدهای که بود داغ زر و سیم
خود وقت مرگ مینهد این مرده ریگ داغ
۵بس روزگارها که برآید به کوه و دشت
بعد از من و تو ابر بگرید به باغ و راغ
۶سعدی به مال و منصب دنیا نظر مکن
میراث بس توانگر و مردار بس کلاغ
۷گر خاک مرده باز کنی روشنت شود
کاین باد بارنامه نه چیزیست در دماغ
۸گر بشنوی نصیحت و گر نشنوی، به صدق
گفتیم و بر رسول نباشد به جز بلاغ
۹