عمرها در سینه پنهان داشتیم اسرار دل
نقطهٔ سر عاقبت بیرون شد از پرگار دل
۱گر مسلمانی رفیقا دیر و زنارت کجاست
شهوت آتشگاه جان است و هوا زنار دل
۲آخر ای آیینه جوهر، دیدهای بر خود گمار
صورت حق چند پوشی در پس زنگار دل
۳این قدر دریاب کاندر خانهٔ خاطر، ملک
نگذرد تا صورت دیو است بر دیوار دل
۴ملک آزادی نخواهی یافت واستغنای مال
هر دو عالم بندهٔ خود کن به استظهار دل
۵در نگارستان صورت ترک حظ نفس گیر
تا شوی در عالم تحقیق برخوردار دل
۶نی تو را از کار گِل امکان همت بیش نیست
با تو ترسم درنگیرد ماجرای کار دل
۷سعدیا با کر سخن در علم موسیقی خطاست
گوش جان باید که معلومش کند اسرار دل
۸