دوش در صحرای خلوت گوی تنهایی زدم
خیمه بر بالای منظوران بالایی زدم
۱خرقهپوشان صوامع را دوتایی چاک شد
چون من اندر کوی وحدت گوی تنهایی زدم
۲عقل کل را آبگینه ریزه در پای اوفتاد
بس که سنگ تجربت بر طاق مینایی زدم
۳پایمردم عقل بود آنگه که عشقم دست داد
پشت دستی بر دهان عقل سودایی زدم
۴دیو ناری را سر از سودای مایی شد به باد
پس من خاکی به حکمت گردن مایی زدم
۵تاب خوردم رشته وار اندر کف خیاط صنع
پس گره بر خیط خودبینی و خودرایی زدم
۶تا نباید گشتنم گِردِ دَرِ کسْ چون کلید
بر درِ دل ز آرزو قفل شکیبایی زدم
۷گر کسی را رغبت دانش بود گو دم مزن
زآن که من دم درکشیدم تا به دانایی زدم
۸چون صدف پروردم اندر سینه دُر معرفت
تا به جوهر طعنه بر دُرهای دریایی زدم
۹بعد از این چون مهر مستقبل نگردم جز به امر
پیش از این گر چون فلک چرخی به رعنایی زدم
۱۰کنیت سعدی فرو شستم ز دیوان وجود
پس قدم در حضرت بی چون مولایی زدم
۱۱