گر مرا دنیا نباشد، خاکدانی، گو! مباش!
بازِ عالیهمّتم، زاغآشیانی، گو! مباش!
۱بز نیام در آخورِ قسمت، گیاهی، گو! مرو!
سگ نیام بر خوانچهٔ رزق، استخوانی، گو! مباش!
۲گر همه کامم برآید، نیمنانی، خورده گیر!
ور جهان بر من سرآید، نیمجانی، گو! مباش!
۳من، سگِ اَصحابِ کهفم، بر در مَردان، مُقیم
گِردِ هر در مینگردم، استخوانی، گو! مباش!
۴چون طمع، یکسو نهادم؛ پایمردی، گو! مخیز!
چون زبان اندر کشیدم، ترجمانی، گو! مباش!
۵وه! که آتش در جهان زد عشقِ شورانگیزِ من
چون من اندر آتش افتادم، جهانی، گو! مباش!
۶دُرِّ معنی، منتظم در ریسمانِ صورت است
نی چو سوزن تنگچشمم، ریسمانی، گو! مباش!
۷در بُنِ دیوارِ درویشی چو خوابت میبَرَد
سَر بِنِه بر بامِ دولت! نردبانی، گو! مباش!
۸گر به دوزخ در بمانم، خاکساری، گو! بسوز!
ور بهشت اندر نیابم، بوستانی، گو! مباش!
۹من چیام در باغِ ریحان، خشکبرگی، گو! بریز!
من کیام در باغِ سلطان، پاسبانی، گو! مباش!
۱۰«سعدیا»! درگاهِ عزّت را چه میباید سُجود؟
گَردِ خاکآلودهای بر آستانی، گو! مباش!
۱۱