ای که پنجاه رفت و در خوابی
مگر این پنج روزه دریابی
۱تا کی این باد کبر و آتش خشم
شرم بادت که قطرهٔ آبی
۲کهل گشتی و همچنان طفلی
شیخ بودی و همچنان شابی
۳تو به بازی نشسته و ز چپ و راست
میرود تیر چرخ پرتابی
۴تا درین گله گوسفندی هست
ننشیند فلک ز قصابی
۵تو چراغی نهاده بر ره باد
خانهای در ممر سیلابی
۶گر به رفعت سپهر و کیوانی
ور به حسن آفتاب و مهتابی
۷ور به مشرق روی به سیاحی
ور به مغرب رسی به جلابی
۸ور به مردی ز باد درگذری
ور به شوخی چو برف بشتابی
۹ور به تمکین ابن عفانی
ور به نیروی ابن خطابی
۱۰ور به نعمت شریک قارونی
ور به قوت عدیل سهرابی
۱۱ور میسر شود که سنگ سیاه
زر صامت کنی به قلابی
۱۲ملکالموت را به حیله و زور
نتوانی که دست برتابی
۱۳منتهای کمال، نقصانست
گل بریزد به وقت سیرابی
۱۴تو که مبدا و مرجعت اینست
نه سزاوار کبر و اعجابی
۱۵خشت بالین گور یاد آور
ای که سر بر کنار احبابی
۱۶خفتنت زیر خاک خواهد بود
ای که در خوابگاه سنجابی
۱۷بانگ طبلت نمیکند بیدار
تو مگر مردهای نه در خوابی
۱۸بس خلایق فریفتست این سیم
که تو لرزان برو چو سیمایی
۱۹بس جهان دیده این درخت قدیم
که تو پیچان برو چو لبلابی
۲۰بس بگردید و بس بخواهد گشت
بر سر ما سپهر دولابی
۲۱تو ممیز به عقل و ادراکی
نه مکرم به جاه و انسابی
۲۲تو به دین ارجمند و نیکونام
نه به دنیا و ملک و اسبابی
۲۳ابلهی صد عتابی خارا
گر بپوشد خریست عتابی
۲۴نقش دیوار خانهای تو هنوز
گر همین صورتی و القابی
۲۵ای مرید هوای نفس حریص
تشنه بر زهر همچو جلابی
۲۶قیمت خویشتن خسیس مکن
که تو در اصل جوهری نابی
۲۷دست و پایی بزن به چاره و جهد
که عجب در میان غرقابی
۲۸عهدهای شکسته را چه طریق
چاره هم توبتست و شعابی
۲۹به در بینیاز نتوان رفت
جز به مستغفری و اوابی
۳۰تو در خلق میزنی شب و روز
لاجرم بینصیب ازین بابی
۳۱کی دعای تو مستجاب کند
که به یک روح در دو محرابی
۳۲یارب از جنس ما چه خیر آید
تو کرم کن که رب اربابی
۳۳غیب دان و لطیف و بیچونی
سترپوش و کریم و توابی
۳۴سعدیا راستی ز خلق مجوی
چون تو در نفس خود نمییابی
۳۵جای گریهست بر مصیبت پیر
تو چو کودک هنوز لعابی
۳۶با همه عیب خویشتن شب و روز
در تکاپوی عیب اصحابی
۳۷گر همه علم عالمت باشد
بیعمل مدعی و کذابی
۳۸پیش مردان آفتاب صفت
به اضافت چو کرم شبتابی
۳۹پیر بودی و ره ندانستی
تو نه پیری که طفل کتابی
۴۰