خداوندی چنین بخشنده داریم
که با چندین گنه امیدواریم
۱که بگشاید دری کایزد ببندد
بیا تا هم بدین درگه بزاریم
۲خدایا گر بخوانی ور برانی
جز انعامت دری دیگر نداریم
۳سر افرازیم اگر بر بنده بخشی
وگرنه از گنه سر بر نیاریم
۴ز مشتی خاک ما را آفریدی
چگونه شکر این نعمت گزاریم
۵تو بخشیدی روان و عقل و ایمان
وگرنه ما همان مشتی غباریم
۶تو با ما روز و شب در خلوت و ما
شب و روزی به غفلت میگذاریم
۷نگویم خدمت آوردیم و طاعت
که از تقصیر خدمت شرمساریم
۸مباد آن روز کز درگاه لطفت
به دست ناامیدی سر بخاریم
۹خداوندا به لطفت با صلاح آر
که مسکین و پریشان روزگاریم
۱۰ز درویشان کوی انگار ما را
گر از خاصان حضرت برکناریم
۱۱ندانم دیدنش را خود صفت چیست
جز این را کز سماعش بیقراریم
۱۲شرابی در ازل در داد ما را
هنوز از تاب آن می در خماریم
۱۳چو عقل اندر نمیگنجید سعدی
بیا تا سر به شیدایی برآریم
۱۴