تو پس پرده و ما خون جگر میریزیم
وه که گر پرده برافتد که چه شور انگیزیم
۱دیگران را غم جان دارد و ما جامهدران
که بفرمایی و ما از سر جان برخیزیم
۲مردم از فتنه گریزند و ندانند که ما
به تمنای تو در حسرت رستاخیزیم
۳دل دیوانه سپر کرده و جان بر کف دست
ظاهر آن است که از تیر بلا نگریزیم
۴باغ فردوس میارای که ما رندان را
سر آن نیست که در دامن حور آویزیم
۵ور به زندان عقوبت بری از دیدهٔ شوق
ای بسا آب که بر آتش دوزخ ریزیم
۶رنگ زیبایی و زشتی به حقیقت در غیب
چون تو آمیختهای با تو چه رنگ آمیزیم؟
۷سعدیا قوت بازوی عمل هست ولیک
تا به جایی نه که با حکم ازل بستیزیم
۸