آن نه زلف است و بناگوش که روزاست و شباست
وآن نه بالای صنوبر، که درخت رطب است
۱نه دهانیاست که در وهمِ سخندان آید
مگر اندر سخن آیی و بداند که لب است!
۲آتشِ روی تو زینگونه که در خلق گرفت،
عجب از سوختگی نیست، که خامی عجب است
۳آدمی نیست که عاشق نشود وقت بهار
هر گیاهی که به نوروز نجنبد، حَطَب است
۴جنبش سرو تو پنداری که از باد صباست
نه، که از نالهٔ مرغان چمن در طرب است
۵هر کسی را به تو این میل نباشد که مرا
کآفتابی تو و کوتاهنظر، مرغ شب است
۶خواهم اندر طلبت عمر به پایان آورد
گرچه راهم نه به اندازهٔ پای طلب است
۷هر قضایی سببی دارد و من در غم دوست،
اجلم میکشد و درد فراقش سبب است
۸سخن خویش به بیگانه نمییارم گفت
گله از دوست به دشمن نه طریق ادب است
۹لیکن این حال مُحالاست که پنهان ماند
تو زره میدری و پردهٔ سعدی قَصَب است
۱۰