چه دعا گویمت ای سایهٔ میمون همای
یارب این سایه بسی بر سر اسلام بپای
۱جود پیدا و وجود از نظر خلق نهان
نام در عالم و خود در کنف ستر خدای
۲در سراپردهٔ عصمت به عبادت مشغول
پادشاهان متوقف به در پردهسرای
۳آفتاب اینهمه شمع از پی و مشعل در پیش
دست بر سینه نهندش که به پروانه درآی
۴مطلع برج سعادت فلک اختر سعد
بحر دردانهٔ شاهی، صدف گوهرزای
۵حرم عفت و عصمت به تو آراسته باد
عَلَم دین محمد به محمد برپای
۶خلف دودهٔ سلغر، شرف دولت و ملک
ملک آیت رحمت، ملک ملکآرای
۷سایهٔ لطف خدا، داعیهٔ راحت خلق
شاه گردنکش دشمن کش عاجز بخشای
۸ملک ویران نشود خانهٔ خیر آبادان
دین تغیر نکند قاعدهٔ عدل به جای
۹ای حسود ار نشوی خاک در خدمت او
دیگرت باد به دستست برو میپیمای
۱۰هر که خواهد که در این مملکت انگشت خلاف
بر خطایی بنهد، گو برو انگشت بخای
۱۱جهد و مردی ندهد آنچه دهد دولت و بخت
گنج و لشکر نکند آنچه کند همت و رای
۱۲قدم بنده به خدمت نتوانست رسید
قلم از شوق و ارادت به سر آمد نه به پای
۱۳جاودان قصر معالیت چنان باد که مرغ
نتواند که برو سایه کند غیر همای
۱۴نیکخواهان تو را تاج کرامت بر سر
بدسگالان تو را بند عقوبت در پای
۱۵