غریبان را دل از بهر تو خونست
دل خویشان نمیدانم که چونست
۱عنان گریه چون شاید گرفتن
که از دست شکیبایی برونست
۲مگر شاهنشه اندر قلب لشکر
نمیآید که رایت سرنگونست
۳دگر سبزی نروید بر لب جوی
که باران بیشتر سیلاب خونست
۴دگر خون سیاووشان بود رنگ
که آب چشمهها عنابگونست
۵شکیبایی مجوی از جان مهجور
که بار از طاقت مسکین فزونست
۶سکون در آتش سوزنده گفتم
نشاید کرد و درمان هم سکونست
۷که دنیا صاحبی بدعهد و خونخوار
زمانه مادری بیمهر و دونست
۸نه اکنونست بر ما جور ایام
که از دوران آدم تاکنونست
۹نمیدانم حدیث نامه چونست
همی بینم که عنوانش به خونست
۱۰بزرگان چشم و دل در انتظارند
عزیزان وقت و ساعت میشمارند
۱۱غلامان در و گوهر میفشانند
کنیزان دست و ساعد مینگارند
۱۲ملک خان و میاق و بدر و ترخان
به رهواران تازی برسوارند
۱۳که شاهنشاه عادل سعد بوبکر
به ایوان شهنشاهی درآرند
۱۴حرم شادی کنان بر طاق ایوان
که مروارید بر تاجش ببارند
۱۵زمین میگفت عیشی خوش گذاریم
ازین پس، آسمان گفت ارگذارند
۱۶امید تاج و تخت خسروی بود
ازین غافل که تابوتش درآرند
۱۷چه شد پاکیزهرویان حرم را
که بر سر کاه و بر زیور غبارند
۱۸نشاید پاره کردن جامه و روی
که مردم تحت امر کردگارند
۱۹ولیکن با چنین داغ جگرسوز
نمیشاید که فریادی ندارند
۲۰بلی شاید که مهجوران بگریند
روا باشد که مظلومان بزارند
۲۱نمیدانم حدیث نامه چونست
همی بینم که عنوانش به خونست
۲۲برفت آن گلبن خرم به بادی
دریغی ماند و فریادی و یادی
۲۳زمانی چشم عبرتبین بخفتی
گرش سیلاب خون باز ایستادی
۲۴چه شاید گفت دوران زمان را
نخواهد پرورید این سفله رادی
۲۵نیارد گردش گیتی دگر بار
چنان صاحبدلی فرخنژادی
۲۶خردمندان پیشین راست گفتند
مرا خود کاشکی مادر نزادی
۲۷نبودی دیدگانم تا ندیدی
چنین آتش که در عالم فتادی
۲۸نکوخواهان تصور کرده بودند
که آمد پشت دولت را ملاذی
۲۹تن گردنکشش را وقت آن بود
که تاج خسروی بر سر نهادی
۳۰چه روز آمد درخت نامبردار
که بستان را بهار و میوه دادی
۳۱مگر چشم بدان اندر کمین بود
ببرد از بوستانش تند بادی
۳۲نمیدانم حدیث نامه چونست
همی بینم که عنوانش به خونست
۳۳پس از مرگ جوانان گل مماناد
پس از گل در چمن بلبل مخواناد
۳۴کس اندر زندگانی قیمت دوست
نداند کس چنین قیمت مداناد
۳۵به حسرت در زمین رفت آن گل نو
صبا بر استخوانش گل دماناد
۳۶به تلخی رفت از دنیای شیرین
زلال کام در حلقش چکاناد
۳۷سرآمد روزگار سعد بوبکر
خداوندش به رحمت در رساناد
۳۸جزای تشنه مردن در غریبی
شراب از دست پیغمبر ستاناد
۳۹در آن عالم خدای از عالم غیب
نثار رحمتش بر سر فشاناد
۴۰هر آن کش دل نمیسوزد بدین درد
خدایش هم به این آتش نشاناد
۴۱درین گیتی مظفر شاه عادل
محمد نامبردارش بماناد
۴۲سعادت پرتو نیکان دهادش
به خوی صالحانش پروراناد
۴۳روان سعد را با جان بوبکر
به اوج روح و راحت گستراناد
۴۴به کام دوستان و بخت فیروز
بسی دوران دیگر بگذراناد
۴۵نمیدانم حدیث نامه چونست
همی بینم که عنوانش به خونست
۴۶