غم ز خاطر می برد غمخانه من خلق را
طفل مشرب می کند دیوانه من خلق را
۱موجه دریای تحقیق است مد خامه ام
مست وحدت می کند میخانه من خلق را
۲از پریزادان معنی نیست خالی کلبه ام
داغ دارد گوشه ویرانه من خلق را
۳گرچه از افسانه گردد گرم، چشم مردمان
خواب سوزد گرمی افسانه من خلق را
۴گلستان از ناله بلبل اگر هشیار شد
کرد بی خود نعره مستانه من خلق را
۵از بتان آزری سخت است دل برداشتن
سنگ راه کعبه شد بتخانه من خلق را
۶مردمان را خنده می آید به اشک تلخ من
می شوم دام تماشا دانه من خلق را
۷بس که بی باکانه در آغوش گیرد شمع را
گرم جانبازی کند پروانه من خلق را
۸با کمال آشنایی، از جهان بیگانه ام
داغ دارد معنی بیگانه من خلق را
۹خاطری دارم ز گنج خسروان معمورتر
می کند بی خانمان ویرانه من خلق را
۱۰گر ببندد محتسب صائب در میخانه را
تا قیامت بس بود پیمانه من خلق را
۱۱