از بلندی مانع گردش شود افلاک را
گر زمین بیرون دهد آسودگان خاک را
۱نیست از زخم زبان پروا دل بی باک را
می کند آتش عبیر پیرهن خاشاک را
۲عشق فیض صبح بخشد سینه های چاک را
چون صدف رزق از گهر باشد دهان پاک را
۳شمع هیهات است پای خویش را روشن کند
هست لازم تیره بختی شعله ادراک را
۴تا توان گل در گریبان ریختن از ذکر خیر
خار پیراهن مشو آسودگان خاک را
۵عاشقان را نیست از سرگشتگی بر دل غبار
ماندگی از گردش خود کی بود افلاک را
۶حاصل طول امل جز حسرت و افسوس نیست
موج دایم در کمند آرد خس و خاشاک را
۷کی شود هر خون فاسد مشک در ناف غزال؟
جز به خون عاشقان رنگین مکن فتراک را
۸گوهر مقصود بی ریزش نمی آید به دست
دیده گریان ز بی برگی برآرد تاک را
۹جوهر ذاتی است مستغنی ز آرایش، که نیست
منت پاکی به دندان گهر مسواک را
۱۰اشک را می باشد الوان ثمر در چاشنی
گریه بی جا نیست در فصل بهاران تاک را
۱۱جلوه خورشید تر دست است در ایجاد اشک
نیست ممکن سیر دیدن روی آتشناک را
۱۲از گرستن عقده های تاک گردد سخت تر
گریه مستانه نگشاید دل غمناک را
۱۳اینقدر در سادگی ها حسن سنگین دل نبود
خط به جوهر ساخت تیغ غمزه بی باک را
۱۴تا به ترک خود کند ارشاد اهل کیف را
ترک باشد اول و آخر ازان تریاک را
۱۵از رگ ابری چه کم گردد ز بحر بی کنار؟
آستین چون خشک سازد دیده نمناک را؟
۱۶کاهلان را می کشد در زیر بار این سنگدل
خواب سنگ ره نگردد رهرو چالاک را
۱۷از زمین گیری برآرد زورمی افتاده را
هیچ نخلی زیر دست خود نسازد تاک را
۱۸ناتوانان را سبکباری بود باد مراد
کشتی نوح است هر موجی خس و خاشاک را
۱۹هر زمینی دارد از دریا رگ ابری نصیب
فکر صائب کرد سرسبز این زمین پاک را
۲۰