نیست از زخم زبان غم عاشق بی باک را
سیل می روبد ز راه خود خس و خاشاک را
۱پیش خورشید قیامت ابر نتواند گرفت
زلف چون پنهان کند آن روی آتشناک را؟
۲بخیه انجم بر دهان صبح نتوانست زد
پرده پوشی چون کنم من سینه صد چاک را؟
۳گرچه سروست از درختان در سرافرازی علم
دست دیگر هست در بالادویها تاک را
۴صحبت ناسازگاران خار پیراهن بود
می کنم از سینه بیرون این دل غمناک را
۵هر سری کز چار دیوار بدن دلگیر شد
روزن جنت شمارد حلقه فتراک را
۶گریه کردن پیش بی دردان ندارد حاصلی
چند ریزی در زمین شور تخم پاک را
۷تیغ را جوهر به خون خلق سازد تشنه تر
خط به رحم آرد کجا آن غمزه بی باک را
۸کار روغن می کند با آتش یاقوت آب
از خموشی نیست پروا شعله ادراک را
۹از بلندی آسمان را مانع گردش شود
گر زمین بیرون دهد آسودگان خاک را
۱۰هیزم دوزخ کند صائب کلید خلد را
هر سبک مغزی که بر سر می زند مسواک را
۱۱