از غبار جسم حایل ها به هم پیوسته است
ورنه آن جان جهان با ما به هم پیوسته است
۱فیض بحر رحمت از خاکی نهادان نگسلد
تا به ساحل موج این دریا به هم پیوسته است
۲وصل، هجران است اگر دلها ز یکدیگر جداست
هجر، باشد وصل اگر دلها به هم پیوسته است
۳صد بیابان در میان دارند از بی نسبتی
گر به ظاهر که با صحرا به هم پیوسته است
۴افسر زر، شمع را دی قید رعنایی فکند
سرکشی و دولت دنیا به هم پیوسته است
۵قرب نیکان بی بصیرت را نسازد دیده ور
ورنه سوزن نیز با عیسی به هم پیوسته است
۶چون الف در مد بسم الله از اقبال بلند
جان ما با آن قد رعنا به هم پیوسته است
۷در جگرگاه زمین یک لاله بی داغ نیست
دل سیاهی با می حمرا به هم پیوسته است
۸خنده بیجاست برق گریه بی اختیار
اشک تلخ و قهقه مینا به هم پیوسته است
۹از تن خاکی چو مو آسان برآید از خمیر
روح اگر با عالم بالا به هم پیوسته است
۱۰بیم گمراهی ز وصل کعبه سنگ راه ماست
گرچه چون زنجیر نقش پا به هم پیوسته است
۱۱برنیاید از زمین شور صائب تخم پاک
وای بر آن دل که با دنیا به هم پیوسته است
۱۲