هر که بست از گفتگو لب جنت دربسته است
می زند جوش بهاران غنچه تا سر بسته است
۱بی سخن روشندلان بهتر به مضمون می رسند
نامه وا کرده اینجا نامه سربسته است
۲عندلیب خوش نوایی را دهن پر زر نکرد
غنچه از بهر چه یارب در گره زر بسته است؟
۳پرده عصمت بود زندان حسن شوخ چشم
شمع در فانوس چون پروانه پر بسته است
۴کوه را موج حوادث در فلاخن می نهد
این صدف از ساده لوحی دل به گوهر بسته است
۵حسن عالمسوز را پروای آه سرد نیست
بارها این شمع ره بر باد صرصر بسته است
۶آن که بی شیرازه دارد کهنه اوراق مرا
بارها شیرازه دیوان محشر بسته است
۷سبزه خط زان لب جانبخش دل را مانع است
خضر آب زندگی را بر سکندر بسته است
۸دولت دنیا سبک جولانتر از بال هماست
ساده لوح آن کس که دل بر تخت و افسر بسته است
۹آن که ابروی هلال عید را طاق آفرید
طاق ابروی ترا بسیار بهتر بسته است
۱۰نیست صائب در پر پرواز کوتاهی مرا
دور باش باغبان مرغ مرا پر بسته است
۱۱