جویبار شیشه با دریای خم پیوسته است
کشتی می را چرا ساقی به خشکی بسته است؟
۱مشکل است از روی آتشناک دل برداشتن
ورنه آتش از سپند من مکرر جسته است
۲از نظر غایب نمی گردد به دوری چهره اش
دیده آیینه را نقشی چنین ننشسته است
۳داغ دارد زلف عنبرفام را از پیچ و تاب
رشته جان تا به آن موی کمر پیوسته است
۴چون در آیینه، روی سخت این آهن دلان
می نماید باز در ظاهر، ولیکن بسته است
۵از پریشانی دل صد پاره را شیرازه کن
تار و پود جسم تا از یکدگر نگسسته است
۶بی سخن روشندلان بهتر به مضمون می رسند
نامه وا کرده اینجا نامه سربسته است
۷از فشار قبر گردد استخوانش توتیا
هر که صائب خویش را در زندگی نشکسته است
۸