زلف گرد عارض او رشته گلدسته است
کز لب و رخ غنچه و گل را به هم پیوسته است
۱خوی عالمسوز او بی زینهار افتاده است
ورنه از آتش سپند ما مکرر جسته است
۲سبزه خوابیده باشد با قد رعنای او
سرو اگر در پیش قمری مصرع برجسته است
۳سالها شد پشت بر دیوار حیرت داده ایم
دیده آیینه را نقشی چنین ننشسته است
۴بلبلان در بیضه با گل زیر یک پیراهنند
غم ز دوری نیست چون دلها به هم پیوسته است
۵در لباس تلخ دارد جا ز بیم چشم شور
ورنه طوطی در شکر پنهان چو مغز پسته است
۶چون در آیینه، روی سخت این آهن دلان
می نماید باز در ظاهر، ولیکن بسته است
۷نگسلد چون موج صائب رشته امید ما
جویبار ما به دریای کرم پیوسته است
۸