یار راه شِکوهاَم از چین ابرو بسته است
پیش این سیلاب آتش را به یک مو بسته است
۱میزند بسیار راه دین و دل چون رهزنان
پردهای کز شرم، آن عیار بر رو بسته است
۲نیست لیلی غافل از احوال دور افتادگان
گرد مجنون حلقهها از چشم آهو بسته است
۳وقت تصویر دهان یار، نقاش ازل
از میان نازک او خامهٔ مو بسته است
۴بوسهها بر دست خود داده است معمار ازل
تا به اقبال بلند آن طاق ابرو بسته است
۵میزند طول امل از سادگی نقشی بر آب
ورنه آب زندگانی را که در جو بسته است؟
۶پلهٔ تن نیست جای لنگر جان عزیز
دل عبث بر صحبت یوسف ترازو بسته است
۷صائب از اندیشه ملک سلیمان فارغ است
هرکه دل در چین زلف آن پریرو بسته است
۸