شکر ما کوته زبان از کثرت احسان شده است
برگ این نخل برومند از ثمر پنهان شده است
۱دست از دامان دلهای پریشان برمدار
رو به دریا می رود ابری که بی باران شده است
۲می تراود از در و دیوار او نقش مراد
خانه هر کس که چون آیینه بی دربان شده است
۳روزگار غفلت ما می رود چون برق و باد
کشتی ما از گرانباری سبک جولان شده است
۴می کشد در جسم، جان از پاکدامانی عذاب
مصر بر یوسف ز عصمت تنگ چون زندان شده است
۵سیل بی زحمت به دریا می برد خاشاک را
با خرام او، برون رفتن ز خود آسان شده است
۶با ضعیفان پنجه کردن نیست کار سرکشان
آتش از خاشاک ما بسیار رو گردان شده است
۷نیست زر در آستین غنچه و دامان گل
تا کدامین سرو در گلزار دست افشان شده است
۸از رگ تلخی، میان باده بی زنار نیست
در زمان چشم او عالم فرنگستان شده است
۹می خورد تیر حوادث را به جای نیشکر
هر که صائب بر سر خوان فلک مهمان شده است
۱۰