از شکوه عشق، میدان تنگ بر هامون شده است
دامن صحرا ز یک دیوانه پر مجنون شده است
۱می کنم چون موج در آغوش دریا پا دراز
تا عنان اختیار از دست من بیرون شده است
۲سرکشی از بس که زین وحشی نگاهان دیده ام
باورم ناید که آهو رام با مجنون شده است
۳شانه شمشاد را دست نگارین می کند
بس که در زلف گرهگیر تو دلها خون شده است
۴نیست در روی زمین از بی غمی آثار درد
چهره زرین نهان در خاک چون قارون شده است
۵ز انقطاع فیض، کوتاه است ایام خزان
دولت فصل بهار از فیض روز افزون شده است
۶جلوه همکار می بندد زبان لاف را
در زمان قامت او سرو ناموزون شده است
۷همچو داغ لاله چسبیده است صائب بر جگر
آه ما از بس که نومید از در گردون شده است
۸