عشق بالا دست بر خاک از وجود ما نشست
از گهر گرد یتیمی بر رخ دریا نشست
۱عشق تن در صحبت ما داد از بی آدمی
کوه قاف از بی کسی در سایه عنقا نشست
۲زخم مجنون تازه خواهد شد که از سودای ما
طرفه شاهینی دگر بر سینه صحرا نشست
۳راه عشق است این، به آتش پایی خود پر مناز
خار این وادی مکرر برق را در پا نشست
۴جسم خاکی در صفای دل نیندازد خلل
باده آسوده است از گردی که بر مینا نشست
۵نیست تاب همنفس آیینه های صاف را
زود می گردد گران، ابری که با دریا نشست
۶خار در چشمش، اگر هنگامه افروزی کند
چون شرر هر کس تواند در دل خارا نشست
۷کرد رعنا همچو آتش بال و پرواز مرا
در طریق عشق اگر خاری مرا در پا نشست
۸کفر و دین روشن ضمیران را نمی سازد دو دل
کی شود شبنم دورو، گر بر گل رعنا نشست؟
۹زنگ خودبینی گرفت آیینه بینایی اش
هر که صائب یک نفس با مردم دنیا نشست
۱۰