تا عرق از می بر آن رخسار جان پرور نشست
در بهشت از جوش دعوی چشمه کوثر نشست
۱رو نگردانید خال از روی آتشناک او
این سپند از خیرگی در دیده مجمر نشست
۲تا به مژگان آن نگاه گرم در دل جای کرد
این خدنگ جانستان در سینه ام تا پر نشست
۳حلقه بیرون در شد آن دل چون سنگ را
پیچ و تاب من که در فولاد چون جوهر نشست
۴شبنم ما را کسی از قرب گل مانع نبود
از ادب چون حلقه چشم ما برون در نشست
۵بود از خاتم بر او ملک سلیمان تنگتر
در دل چون شیشه ام چون آن پری پیکر نشست؟
۶دل چو از جا رفت بر گرداندن او مشکل است
چون شرر برخاست نتواند ز پا دیگر نشست
۷خانه دربسته دل را مانع از کلفت نشد
در صدف گرد یتیمی بر رخ گوهر نشست
۸از گرانجانی دل ما ماند در زندان تن
کشتی ما در گل از بسیاری لنگر نشست
۹مشت خاک ما ز بیداد فلک از جا نرفت
کوه زیر تیغ نتواند به این لنگر نشست
۱۰پا به دامن کش که چون پروانه هر کس بی طلب
رفت در محفل، ز بی قدری به خاکستر نشست
۱۱نیست صائب محفل آتش زبانان جای لاف
هر که بال و پر گشود اینجا، به خاکستر نشست
۱۲