سنگ راهی شوق را چون چشم سنگین خواب نیست
راه پیما را براقی چون دل بیتاب نیست
۱از عزیزیهای غربت دل نمی گیرد قرار
آب در صلب گهر بی رعشه سیماب نیست
۲برگ از آزادگی بیرون نیارد سرو را
بر دل عارف گران جمعیت اسباب نیست
۳مشکل است از عالم آب آمدن آسان برون
موج این دریا به گیرایی کم از قلاب نیست
۴از خودآرایان، دل روشن طمع کردن خطاست
اخگر دل زنده در خاکستر سنجاب نیست
۵بخت روشنگر شود ز آیینه تاریک سبز
بحر را بر دل غبار از ظلمت سیلاب نیست
۶پرده پوش پای خواب آلود، طرف دامن است
زاهد دلمرده را جایی به از محراب نیست
۷آشنایانند یکسر پرده بیگانگی
فیض در جمعیت احباب چون اسباب نیست
۸می کشد موج می از دل ریشه غم را برون
این نهنگ جان ستان را غیر ازین قلاب نیست
۹از دل روشن شود نزدیک، منزلهای دور
شبروان را بال پروازی به از مهتاب نیست
۱۰پشت ما گرم است از خورشید عالمتاب عشق
دیده ما بر سمور و قاقم و سنجاب نیست
۱۱خواب مخمل پرده چشم غلط بینان شده است
ورنه در نی بوریا را غیر شکر خواب نیست
۱۲آه صائب کز لب میگون آن بیدادگر
عشقبازان را به جز خمیازه فتح الباب نیست
۱۳