کوچه گرد بیخودی را خانمان در کار نیست
شاهباز لامکان را آشیان در کار نیست
۱باده بیرنگ از ظرف بلورین فارغ است
سرو سیمین را لباس پرنیان در کار نیست
۲فارغند از عقل دور اندیش، مستان خراب
خانه بی بام و در را پاسبان در کار نیست
۳درنمی آید به ظرف گفتگو اسرار عشق
هر چه وجدانی است آن را ترجمان در کار نیست
۴حسن را در هر لباسی می شناسند اهل دید
این قدر روپوش ای جان جهان در کار نیست
۵کاهلان همدرس می جویند از افسردگی
داستان عشق را همداستان در کار نیست
۶یک نگاه گرم می سوزد سراپای مرا
این قدر استادگی ای خوش عنان در کار نیست
۷عقل بیجا در عنان اهل دل آویخته است
گله آهوی وحشی را شبان در کار نیست
۸در میان دعوی و معنی بود خون در میان
هر کجا معنی بود تیغ زبان در کار نیست
۹از خریداران نیفزاید قماش ماه مصر
حسن گل را هایهوی بلبلان در کار نیست
۱۰گرد رخسارش نفس بیهوده می سوزد عرق
چهره شرمین او را دیده بان در کار نیست
۱۱خط راه اهل غیرت چین ابرویی بس است
این قدر بیمهری ای نامهربان در کار نیست
۱۲دیده بیدار را افسانه می آید به کار
غفلت سرشار را رطل گران در کار نیست
۱۳صحبت عالم به یک ساعت مکرر می شود
گر جهان این است عمر جاودان در کار نیست
۱۴ما سبکروحان مدارا با رفیقان می کنیم
ورنه بوی پیرهن را کاروان در کار نیست
۱۵سیل گو هموار سازد کعبه و بتخانه را
این ره نزدیک را سنگ نشان در کار نیست
۱۶