حسن عالمسوز او را ساغری در کار نیست
چهره خورشید را روشنگری در کار نیست
۱آتش از خود می دهد بیرون سپند شوخ ما
این سبکسیر فنا را مجمری در کار نیست
۲قطره آبی به هم پیچد بساط خواب را
در شکست اهل غفلت لشکری در کار نیست
۳هیچ نقشی نیست کز آیینه رو پنهان کند
دل چو روشن شد کتاب و دفتری در کار نیست
۴مطرب ما چون خم می سینه پر جوش ماست
محفل عشاق را خنیاگری در کار نیست
۵هر چه باید، آدمی با خویشتن آورده است
خواب چون افتاد سنگین، بستری در کار نیست
۶با زبان گندمین، روزی طلب کردن خطاست
طوطی شیرین سخن را شکری در کار نیست
۷گر دهانش در نظر ناید، حدیث او بس است
باده روحانیان را ساغری در کار نیست
۸کهربایی حاصل ما را به غارت می برد
خرمن بی مغز ما را صرصری در کار نیست
۹سیل بی رهبر به دریا می رساند خویش را
شوق در هر دل که باشد رهبری در کار نیست
۱۰می ربایندت چو شبنم شوخی گلها ز هم
سیر این گلزار را بال و پری در کار نیست
۱۱کوه طاقت صائب از دل گو گرانی را ببر
این محیط بیکران را لنگری در کار نیست
۱۲