شسته ام از چشمه مه رو به آبم کار نیست
شیر مست ماهتابم با شرابم کار نیست
۱ماهتاب از شمع کافوری ندارد کوتهی
با چراغ خیره چشم آفتابم کار نیست
۲کرده ام تر از گل شب بوی بیداری دماغ
با نسیم غفلت ریحان خوابم کار نیست
۳مستم اما در پی آزار کم ظرفان نیم
موج بی پروایم اما با حبابم کار نیست
۴بارها بند قبای صبح را واکرده ام
با چنین دستی به دامان نقابم کار نیست
۵آسمان گو کشتی انصاف بر خشکی ببند
ماهی ریگ روانم من، به آبم کار نیست
۶نسبت من با خطا دورست از فهمیدگی
صائبم صائب به جز فکر صوابم کار نیست
۷