یاد ایامم که در تن جان ما منزل نداشت
موجه مطلق عنان ما غم ساحل نداشت
۱پرده بیگانگی در بحر وحدت محو بود
رشته مو از حباب این عقده مشکل نداشت
۲روز و شب در پرده های شرم خود می کرد سیر
لیلی صحرایی ما خانه و محمل نداشت
۳خوش نشین باغ و بستان بود چون آزادگان
سرو ما از تنگنای جسم، پا در گل نداشت
۴خرده های جان ما از شوق چون ریگ روان
فکر دوری و غم نزدیکی منزل نداشت
۵برگ عیش ما ز احسان بهار آماده بود
سرو ما از بی بری بار جهان بر دل نداشت
۶در بهارستان بی رنگی، گل بی خار ما
خار در پیراهن از اندیشه باطل نداشت
۷نه غم ابری و نه پروای برقی داشتیم
هیچ کس از خانه ما چشم بر حاصل نداشت
۸بود در دارالامان خامشی آسوده دل
شمع ما اندیشه فانوس یا محفل نداشت
۹کار بر ما چون حباب از خودنمایی تنگ شد
ورنه تنگی ره در آن دریای بی ساحل نداشت
۱۰نوبهار بی خزان معرفت در هیچ عهد
بلبلی آتش نفس چون صائب بیدل نداشت
۱۱