روزگار ما به غفلت از تن آسانی گذشت
عمر ما چون چشم قربانی به حیرانی گذشت
۱ساحل مقصود داند موجه شمشیر را
کشتی هر کس ازین دریای طوفانی گذشت
۲حال صحرای پر از گرد علایق را مپرس
سر به سر اوقات من در دامن افشانی گذشت
۳تا نهادم پای در وحشت سرای روزگار
عمر من در فکر آزادی چو زندانی گذشت
۴سنبل فردوس شد در خوابگاه نیستی
آنچه ز ایام حیاتم در پریشانی گذشت
۵پای باد از پیچ وتاب راه می پیچد به هم
چون تواند شانه از زلفش به آسانی گذشت؟
۶نوبهار زندگی چون غنچه نشکفته ام
جمله در زندان تنگ از پاکدامانی گذشت
۷چند پرسی صائب احوال پریشان مرا؟
مدت بیداریم در خواب ظلمانی گذشت
۸