مد عمر من چو نی در ناله و زاری گذشت
از تهی مغزی حیاتم در سبکساری گذشت
۱خواب غفلت فرصت وا کردن چشمی نداد
روز من در پرده شب از سیه کاری گذشت
۲در شبستان عدم شد شمع کافوری مرا
آنچه از شبهای تار من به بیداری گذشت
۳می توانم بی تأمل سینه زد بر تیغ کوه
لیک نتوانم به آسانی ز همواری گذشت
۴بر دل خوش مشربم چون سایه ابر بهار
سختی دوران سنگین دل به همواری گذشت
۵سجده گاه بیخودان را احترامی لازم است
از در میخانه می باید به هشیاری گذشت
۶ظالمان را آیه رحمت بود فرمان غزل
چشم او در دور خط از مردم آزاری گذشت
۷این جواب آن غزل صائب که خسرو گفته است
ضایع آن روزی که مستان را به هشیاری گذشت
۸