عمر من در سایه آن قامت دلجو گذشت
از چنان حیرت فرا سروی چسان این جو گذشت؟
۱محمل لیلی سبکسیرست، ورنه بارها
چشم مجنون در دویدن از رم آهو گذشت
۲همچنان بیگانه از دین است چشم کافرش
گرچه عمش جمله در محراب آن ابرو گذشت
۳زهره شیران شود از دیدن همچشم آب
یارب از نظاره لیلی چه بر آهو گذشت
۴از نگه می شد غبارآلود آب گوهرش
از غبار خط چه یارب بر عقیق او گذشت
۵بر بیاض عارض او از غبار خط نرفت
آنچه بر روز من از زلف سیاه او گذشت
۶از سیاهی ره برون بی خضر بردن مشکل است
سرمه خونها خورد تا زان نرگس جادو گذشت
۷بر دم صد تیغ عریان پا نهادن مشکل است
تند نتواند نگاه از چین آن ابرو گذشت
۸دیده روشن نمی ماند درین بستانسرا
دید تا خورشید را شبنم ز رنگ و بو گذشت
۹دست از آب زندگی نتوان به خاک تیره شست
وای بر آن کس که بهر نان ز آب رو گذشت
۱۰ترک خودبینی نمی آید ز هر ناشسته روی
سرو نتوانست با آزادگی زین جو گذشت
۱۱در دل او ره ندارد، ورنه صائب بارها
تیر آه من ز سنگ از قوت بازو گذشت
۱۲