نیستم بلبل که بر گلشن نظر باشد مرا
باغهای دلگشا در زیرِ پر باشد مرا
۱تلخرویان را می روشن گوارا می کند
ابرِ بی می، کوه بر بالای سر باشد مرا
۲نیستم یک لحظه بی مشقِ جنون، هر جا که هست
نوخطی پیوسته در مدِ نظر باشد مرا
۳سرمهٔ خاموشیِ من از سوادِ شهرهاست
چون جرس گلبانگِ عشرت در سفر باشد مرا
۴هر چه غیر از ساده لوحی، دامِ پروازِ من است
میفشانم، نقش اگر بر بال و پر باشد مرا
۵باده نتواند برون بردن مرا از فکرِ یار
دست دایم چون سبو در زیرِ سر باشد مرا
۶داغ دارد لُنگِ تمکینِ منِ گرداب را
صد کمندِ وحدت از موجِ خطر باشد مرا
۷میرسانم شبنمِ خود را به خورشیدِ بلند
تا به چند از ژاله دندان بر جگر باشد مرا
۸سختیِ ایام نتواند مرا خاموش کرد
خنده ها چون کبک در کوه و کمر باشد مرا
۹در محیطِ رحمتِ حق، چون حبابِ شوخ چشم
بادبانِ کشتی از دامانِ تر باشد مرا
۱۰با خیالِ آن دهن از تلخکامی فارغم
تنگیِ دل در نظر تُنگِ شکر باشد مرا
۱۱منزلِ آسایشِ من، محو در خود گشتن است
گردبادی میتواند راهبر باشد مرا
۱۲کرد فارغ حیرت از آمد شدِ نظّارهام
پردهٔ بیگانگی نورِ نظر باشد مرا
۱۳نیستم مرغی که باشم بر دلِ صیاد، بار
چشمِ دامی در کمین در هر گذر باشد مرا
۱۴از گرانسنگی نمیجنبم ز جای خویشتن
تیغ اگر چون کوه بر بالای سر باشد مرا
۱۵بر دلم گَردِ یتیمی نیست چون گوهر گران
روی دل با خاکساران بیشتر باشد مرا
۱۶نیست چون نازک میانی در نظر، آشفتهام
رشتهٔ شیرازه از موی کمر باشد مرا
۱۷میگذارم دستِ خود را چون صدف بر روی هم
قطرهٔ آبی اگر همچون گهر باشد مرا
۱۸در دلِ چاکم سراسر میرود آبِ حیات
تا خرامِ یار در مدِ نظر باشد مرا
۱۹نیست از کوتهزبانی بر لبم مهرِ سکوت
تیغها پوشیده در زیرِ سپر باشد مرا
۲۰میکنم صائب ز صندل پردهپوشی درد را
حاش للّٰه شکوهای از دردسر باشد مرا
۲۱