بلبلِ خوش نغمهام، با گل سخن باشد مرا
سرمهٔ خاموشی از زاغ و زغن باشد مرا
۱از نوای خویش چون بلبل شود روشن دلم
شعلهٔ آواز، شمعِ انجمن باشد مرا
۲نیست با آیینه رویِ حرف من چون طوطیان
هر کجا باشم، سخن با خویشتن باشد مرا
۳صحبتِ من گرم با خونابهنوشان میشود
چون سهیل این شوخچشمی در یمن باشد مرا
۴در فَلاخَن میگذارد بیستون را تیشهام
کارفرمایی اگر چون کوهکن باشد مرا
۵برنمیآید صدا در گوشهٔ خلوت ز من
بیقراری چون سپند از انجمن باشد مرا
۶میتوانم داد پشتِ خود به دیوار قفس
گر نسیمِ آشنایی در چمن باشد مرا
۷دشمنِ ناساز را خونینجگر دارم به صبر
میکنم گل، خار اگر در پیرهن باشد مرا
۸آتشِ دوزخ شود بر من گلستانِ خلیل
داغِ عشقِ او اگر زیبِ بدن باشد مرا
۹در هوای حلقهٔ زلفش همان خون میخورم
گر قدح نافِ غزالانِ خُتن باشد مرا
۱۰میکنم بادِ صبا را حلقهٔ بیرون در
راه اگر در زلفِ آن پیمانشکن باشد مرا
۱۱میبرم گوی سعادت از میانِ عاشقان
بر سرِ بالین گر آن سیبِ ذقن باشد مرا
۱۲در غریبی قطرهٔ من آبِ گوهر میشود
آبِ دریایم که تلخی در وطن باشد مرا
۱۳میزنم خود را بر آتش بر امیدِ پختگی
چون ثمر تا کی رگِ خامی رسن باشد مرا
۱۴مرگ نتواند ز کویش پای من کوتاه کرد
جامهٔ احرام صائب از کفن باشد مرا
۱۵