سر به جیبِ خویش دزدیدم، کلاهی شد مرا
جمع کردم پای در دامن، پناهی شد مرا
۱در گذارِ سیل بودم، داشتم تا خانهای
از گِرانان، تُرکخانومان پناهی شد مرا
۲دستگاهِ عیش بر من خوابِ راحت تلخ داشت
چون سبو کوتاهدستی تکیهگاهی شد مرا
۳غیرِ حق کردم فرامش هر چه در دل داشتم
طاقِ نسیان از دو عالم قبلهگاهی شد مرا
۴شورِ دریای جهان وقتِ مرا شوریده داشت
از خطر کامِ نهنگ آرامگاهی شد مرا
۵بیندامت برنیامد یک نفس از سینهام
زندگی چون صبح، صرفِ مدِّ آهی شد مرا
۶هیچ کس را از عزیزان دل به حالِ من نسوخت
همچو یوسف پاکدامانی گناهی شد مرا
۷تا به چشمِ نورِ وحدت سرمهٔ بینش کشید
هر سرِ خاری به مقصد شاهراهی شد مرا
۸تا گشودم دیدهٔ انصاف، هر داغِ پلنگ
در نظر چشمِ غزالِ خوشنگاهی شد مرا
۹تا نظر بر خامهٔ نقاش افکندم ز نقش
هر کجی از راستبینی کجکلاهی شد مرا
۱۰خامشی از کردههای بد به فریادم رسید
بی زبانیها زبانِ عذرخواهی شد مرا
۱۱تا به خطِ عنبرین شد دیدهٔ من آشنا
زلفِ در مدِّ نظر مارِ سیاهی شد مرا
۱۲صائب از مکرِ جهانِ بیوفا غافل شدم
دامنِ رهزن ز غفلت خوابگاهی شد مرا
۱۳