دست بر هر چه فشاندم به رگ جان آویخت
دامن از هر چه کشیدم به گریبان آویخت
۱دامن گرمروان شعله بی زنهارست
چون مرا خار غم عشق به دامان آویخت؟
۲دست در دامن هر خار زند غرقه بحر
چه عجب گر ز نظر اشک به مژگان آویخت
۳گفتم از وادی غفلت قدمی بردارم
کوهم از پای گرانخواب به دامان آویخت
۴می رساند به لب چاه زنخدان خود را
هر که در دامن آن زلف پریشان آویخت
۵رنج غربت نکشد هر که درین فصل بهار
قفس بلبل ما را به گلستان آویخت
۶پرده ای بود که بر دامن محمل افکند
خون مجنون که به دامان بیابان آویخت
۷کشتی نوح درین بحر بود کام نهنگ
جان کسی برد که در دامن طوفان آویخت
۸این نه ابرست، که دود دل مرغان چمن
پرده آه به سیمای گلستان آویخت
۹تا نظر بر لب میگون تو افتاد مرا
همچو اخگر به کباب دل سوزان آویخت
۱۰با ادب باش که از دیده صاحب نظران
عشق در هر گذر آیینه رخشان آویخت
۱۱چه عجب صائب اگر خون چکد از منقارش
نغمه سنجی که به یک پای ز بستان آویخت
۱۲