بر دلم نیست غباری ز سیه کاری بخت
قانعم با دل بیدار ز بیداری بخت
۱شکر این نعمت عظمی چه توانم کردن
که به دولت نرسیدم ز مددکاری بخت
۲شکوه از بخت گرانخواب ز کوته نظری است
که سبکسیر بود مدت بیداری بخت
۳از برومندی ظاهر دل چون آینه را
غوطه در زنگ دهد جامه زنگاری بخت
۴با هنر طالع فرخنده نمی گردد جمع
که بود محضر دانش خط بیزاری بخت
۵دو سه روزی است برومندی گلزار امید
سایه ابر بهارست هواداری بخت
۶نیست ممکن که ز یک دست صدا برخیزد
یار اگر یار نباشد چه کند یاری بخت؟
۷صائب ارباب هوس کامروایند همه
هست مخصوص به عشاق سیه کاری بخت
۸